لطفا دلمو بشکن...
نامه ی بیست و سوم:
عزیز من:
زندگی بدون روز های بد نمی شود، بدون روز های اشک و درد و خشم و غم.
اما ، روز های بد ، همچون برگ های پایزی ، باور کن که شتابان فرو می ریزند ، و در زیر پاهای تو ، اگر بخواهی ، استخوان می شکنند، و درخت استوار و مقاوم بر جای می ماند.
عزیز من !
برگ های پاییزی بدون شک ، در تداوم بخشیدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت ، سهمی از یاد نرفتنی دارند..!
********
خیلی وقت بود نیومده بودم ! انصافا هیچ کسم سراغمو نگرفت ! به گمونم این روزا احوال پرسی قدیمی شده ... من دارم دوباره می نویسم و از این بابت خوشحالم . کسی منو دعوت نکرده ! دارم واسه خودم می نویسم . اگه ننویسم می ترکم ! چه کسی غمخوار تر وبلاگمه؟!! به خدا هیشکی ! چه خوبه که من حرفامو بهش می گم !
این مدتی که نبودم اتفاقای زیادی افتاد .
دو نفر به دنیا اومدن! یه نفر از دنیا رفت ! دو نفر مریضی لاعلاج گرفتن! یه نفر رفت زندان! آبروی یه خونواده رفت ! یه نفر تصمیم گرفت ازداوج کنه! دو نفرخونشونو عوض کردن! یه نفر به خواستگارش جواب رد داد. یه نفر صبرشو از دست داد! یه نفر تنها شد...
می بینی خیلی اتفاقا افتاد که تو ازش بی خبری ! خیلی اتفاقام افتاد که من ازش بی خبرم ! میگم این خدا چه حوصله ای داره ! به هر کسی یه گرفتاری میده . چه قدر باید فکر کنه به گرفتاریا ، هر روز باید یه چیز جدید اختراع کنه ! چه خوب شد که من خدا نیستم ! اون وقت چه قدر باید حساب کتاب می کردم ! چه قدر باید منت می کشیدم ، چه قدر باید گلایه گوش می کردم ! چه قدر الکی چاپلوسی دیگرانو گوش می کردم ...
خدا بودنم سخته ها !
یه اتفاقی تو زندگیم افتاد !
یه نفر اومد تو زندگیم . یه مدت بود . یه ردپا از خودش گذاشت . و رفت...
فکر کنم الان باید« و او رفت 3» رو می نوشتم . شایدم چهار شایدم پنج ! راستش دیگه آمارش از دستم در رفته !
باید بشینم به روش استقرا یه جمله عمومی واسه زندگیم پیدا کنم ! چند جمله اولش دراومده ! آخه می دونی توی درستی فرض استقرام شک دارم ! البته میشه بنا به انتقای مقدم نتیجه بگیرم ! نمی دونم ! شایدم صورت مسئله رو پاک کردم ! آخه اینقدر صورت مسئله رو پاک کردم که می ترسم این دفعه کاغذ زندگیم پاره بشه ، بعد اون وقت از کجا چسب بیارم ! تازه مثل روز اولشم که نمیشه ... تابلو میشه . زنگیم ضایع میشه ! همه می فهمن زندگیم پاره شده ! البته میشه با چسب قطره ایم چسبوند ! دو قطره اشک لازم دارم تا بچسبونمش ! آخه چی کار کنم اشکم نمیاد ! نه مرسی ! با اشکای شما بیشتر کاغذ زندگیم نم می کشه و چروک میشه ! باید اشک خودم باشه !
میشه خواهش کنم یه بلایی سرم بیارین . شاید اون وقت اشکم اومد ! میگم حالا می خوای چی کار کنی که اشکم دراد ؟ اصلا مگه تو می دونی من از چی ناراحت می شم . از چی دلم می شکنه ، از چی غصه دار می شم ؟ از چی چشام خیس میشه ...
حسابی فکر کن ! تنها امیدم تویی !
لطفا دلمو بشکن!
********
نامه ی بیست و ششم:
عزیز من !
چندی پیش برایت نوشتم که چه خوب است جای کوچکی برای انتخاب گریستن باز کنیم ! جایی همیشگی از امروز تا آخرین روز .
و شنیدم که می گفتی –با لبخند- که در چنین روزگاری اگر کاری باشد که آن را خیلی خوب و ماهرانه بدانیم ، همان خوب گریستن است و بس !
بله قبول . اما مقصود من ، البته ، نه گریستن زیر فشار های جاری ، بل اراده به گریستن بود. و میان این دو تفاوتی است.
من با این سخن منظوم موافقم که می گوید:
کلامی که نتوانی اش گفت راست
به غیظ فرو خورده تبدیل کن !
اما موافق نیستم که همه چیز زا چون نمی توانی بگویی ، آن قدر به غیظ فرو خورده تبدیل کنی که یک روز ، با گلو دردی خوفناک از پا درآیی ، بی تاثیری بر زمان و زمانه ی خود.
همه ی حرف های نازدنی را به غیظ تبدیل مکن . همچنان که به بغض . بغض ِ حرفهایت را به اشک مبدل کن!روشن است که چه می گویم؟ گریستن به جای گریستن ، نه. گریستن به جای حرفی که نمی توانی به تمامی اش بزنی و در کمال ممکن.
همه ی آب ها نباید در اعماق زمین جاری شوند، تا یک روز ، شاید ، مته ی چاهی به آنها برسد ، و فورانی و طغیانی ... کمی از آب ها باید چشمه کنند و چشمه شوند، و جریانی عینی و ملموس بیابند.
تشنگی ما را همیشه آب هایی که در اعماق اند فرو نمی نشانند...
...
اشک ، خدای من ، اشک...
بدون احساس کمترین خجالت، به پهنای صورت گریستن را دوست می دارم....
...
بی اشک چشمان تو ناتمام است
و نمناکی جنگل نارساست
نامه
نامه ي چهاردهم
عزيز من !
باور كن كه هيچ چيز به قدر صداي خنده ي آرام و شادمانه ي تو بر قدرت كار كردن و سر سختانه و عادلانه كار كردن من نمي افزايد، و هيچ چيز همچون افسردگي و در خود فروريختگي تو مرا تحليل نمي كند و از پا نمي اندازد.
البته من بسيار خجلت زده خواهم شد اگر تصور كني كه اين «من ِ» من است كه مي خواهد به قيمت نشاط صنعتي و كاذب تو ، بر قدرت كار خود بيفزايد ، و مرد سالارانه – همچون بسياري از مردان بيمار خورپرستي ها – حتي شادي تو را به خاطر خود بخواهد.نه... هرگز چنين تصوري نخواهي داشت.راهي كه تا اينجا در كنار هم آمده ايم ، خيلي چيز ها را يقينا بر من و تو معلوم كرده است.اما اين نيز ناگزير معلوم است كه براي تو – مثل من – انگيزه اي جدي تر و قوي تر از كاري كه مي كنم – نوشتن و باز هم نوشتن – وجود ندارد، و دعوت از تو در راه ردّ غم ، با چنين مستمسكي، البته دعوتي است موجه ؛مگر آنكه تو اين انگيزه را نپذيري ...
پس باز مي گويم : اين بزرگترين و پر دوام ترين خواسته ي من از توست ، مگذار غم سراسر سرزمين روحت را به تصرف خويش در آورد و جاي كوچكي براي من باقي مگذار. من به شادي محتاجم و به شادي تو ، بي شك بيش از شادماني خودم. حتي اگر اين سخن قدري طعم تلخ خودخواهي را دارد ، اين مقدار تلخي را ، در چنين زمانه يي ، بر من ببخش –بانوي من ، بانوي بخشنده ي من!
به خدايم قسم كه مي دانم چه دلايل استواري براي افسرده بودن وجود دارد؛ اما اين را نيز به خدايم قسم مي دانم كه زندگي در روزگار ما ،در افتادني ست خيره سرانه و لجوجانه با دلائل استواري كه غم در ركاب خود دارد.
غم ِ بسيار مدلّل، دشمن تا بن ِ دندان مسلح ماست.
اگر به خاطر تزكيه ي روح ، قدري غمگين بايد بود – كه البته بايد بود- ضرورت است كه چنين غمي ،انتخاب شده باشد نه تحميل شده.
غصه منطق خود را دارد . نه ؟ عليه منطق غصه حتي اگر منطقي ترين منطق هاست ، آستين هايت را بالا بزن !
غم محصول نوع روابطي لست كه در جامعه ي شهري ما ، و در جهان ما وجود دارد. نه ؟ عليه محصول ، عليه طبيعت و عليه هر چيز كه غم را مستبدانه به پيش مي راند بر پا باش !
زماني كه اندوه به عنوان يك مهاجم ِ بد قصد ِ سخت جان مي آيد نه يك شاعر تلطيف كننده روان ، حق است كه چنين مهاجمي را به رگبار خنده ببندي ...
عزيز من !
قايق كوچك دل به دست درياي پهناور اندوه مسپار ! لااقل بادباني برافراز ، پارويي بزن ، و بر خلاف جهت باد ، تقلايي كن !
سخت ترين توفان ، مهمان درياست نه صاحب خانه ي آن .
توفان را بگذران
و بدان كه تن سپاري تو به افسرگي ، به زيان بچه هاي ماست و به زيان همه ي بچه هاي دنيا .
آخر آنها شادي صادقانه را بايد ببينند تا بشناسند...
شروع دوباره...
با سلامي گرم
با درودي گرم
مي آغازم اين پيغام
روزگارت بي كه با من بگذرد
خوش باد!
بعد از يه مدت طولاني نيستي ، هست شدم ! اين دفه تصميم دارم از اميد بنويسم . از زندگي ! از بودن . از شدن ...
نمي دونم نادر ابراهيمي رو مي شناسين يا نه ، همون نويسنده رمان هاي دنباله دار آتش بدون دود، اين نويسنده همين چند ماه پيش فوت كرد ، خدايش بيامرزد ، يه كتابي داشت به اسم چهل نامه كوتاه به همسرم . همون طور كه از اسمش معلومه نامه هايي ِ كه در يه دوراني از زندگيش هر روز صبح براي همسرش مينوشته و ميزاشته بخونه . راستش من اين كتاب رو حدود 2 سال پيش گرفته بودم . همون موقع هم خوندم ، ولي زياد به نظرم جالب نيومد. حدود 1 سال پيش جسته گريخته چند تا از نامه هاشو خوندم بازم به نظرم دل چسب نيومد. چند ماه پيش يه روز كه خيلي حوصلم سر رفته بودم ، رفتم سر وقتش ، اين دفعه با دقت بيشتري خوندم ! و از خوندنش بسيار لذت بردم . هر نامه ي اون به نظرم يه درس بزرگ اومد. واسه همين تصميم گرفتم نامه هاشو واسه شمام بنويسم . نامه اي كه در زير مي بينيد پنجمين نامه اي ِ كه اون به همسرش نوشته !
لطفا با دقت بخوانيد!
********************
عزيز من !
«شب عميق است ، اما روز از آن هم عميق تر است. غم عميق است اما شادي از آن هم عميق تر است.»
ديگر به ياد نمي آورم كه اين سخن را در جواني در جايي خوانده ام، يا در جواني ، خود آن را نوشته ام .
اما به هر حال ، اين سخني ست كه آن را بسيار دوست مي دارم. ديروز نزديك غروب ، باز ديدمت كه غم زده بودي و در خود. من هرگز ضرورت اندوه را انكار نمي كنم ؛چرا كه مي دانم هيچ چيز مانند اندوه ، روح را تصفيه نمي كند و الماس عاطفه را صيقل نمي دهد ؛ اما ميدان دادن به آن را نيز هرگز نمي پذيرم؛ چرا كه غم حريص است و بيشتر خواه و مرز ناپذير ،ياغي و سركش و بدلگام.
هر قدر كه به غم ميدان بدهي ، ميدان مي طلبد و باز هم بيشتر و بيشتر ...
هر قدر در برابرش كوتاه بيايي ،قد مي كشد ، سلطه مي طلبد و له مي كند...
غم ، عقب نمي نشيند مگر آنكه به عقب براني اش ، نمي گريزد مگر آن كه بگريزاني اش، آرام نمي گيرد مگر آنكه بي رحمانه سركو بش كني ...
غم ، هرگز از تهاجم خسته نمي شود.
و هرگز به صلح دوستانه رضا نمي دهد.
و چون پيش آمد و تمامي روح را گرفت، انسان ، بيهوده مي شود، و بي اعتبار ، و ناانسان ، و ذليل غم ، و مصلوب بي سبب.
من ، مثل تو ، مي دانم كه در جهاني اين گونه دردمند ، بي دردي آن كس كه مي تواند گليم خود را از درياي اندوه بيرون بكشد و سبكبارانه و شادمانه بر ساحل بنشيند ، يك بي دردي دد منشانه است ، و بي غيرتي ست، و بي آبرويي، و اسباب سر افكندگي انسانُُ. آن گونه شاد بودن ، هرگز به معناي خوشبخت بودن نيست ، بل فقط به معناي نداشتن قدرت تفكر است و احساس و ادراك؛ و با اين همه ، گفتم كه ، براي دگرگون كردن جهاني افسرده و غم زده ، و شفا دادن جهاني چنين دردمند ، طبيب ، حق ندارد بر سر بالين بيمار خويش بگريد ، و دقايق معدود نشاط را از سال هاي طولاني حيات بگيرد.
چشم كودكان و بيماران به نگاه مادران و طبيبان است.
اگر در اعماق آن ، حتي لبخندي محو ببينند، نيروي بالندگي شان چنيدن برابر مي شود.
به صداي خنده ي خالص بچه ها گوش بسپار ، و به صداي دردناك گريستنشان ، تا بداني كه اين ، سخني چندان پريشان نيست.
عزيز من
اين بيمار كودك صفت ِ خانه ي خويش را از ياد مران !
من ، محتاج آن لحظه هاي دلنشين لبخندم – لبخندي در قلب، عليرغم همه چيز .
********************
تصميم دارم ان شا الله بعد از اين توي هر آپم يكي از اين نامه ها رو بنويسم !
حالا وقت شد ميام واستون ميگم كه چي شد كه من يه هويي متحول شدم ! البته من هنوز به طور كلي متحول نشدم ! راستش رو كمك شمام زياد حساب كردم ! پس لطفا منو فراموش نكنيد. ممنون
بگذار آخرين كلام من اين باشد كه به عشق تو اعتماد كردم.![]()
![]()
دلتنگی...
!!!زندگی همیشه اونجوری که ما فکر می کنیم نیست ! یه روز یه جایی خوندم : وقتی بچه بودم مثل بچه ها فکر می کردم !! حالا که بزرگ شدم مثل بزرگا فکر می کنم و... حقیقت تلخ زندگی من شاید همین باشه ... بزرگ شدن . بعضی وقتا میگم کاش بچه بودم, کاش هیچ چیزی رو نمی فهمیدم . کاش هیچ چیز جز بستنی قیفیم واسم مهم نبود. کاش...
بادبادک رفت بالا... قرقره از غصه دوریش لاغر شد ...
خواستم بخشمش اما نشد . نتونستم ! باور کن خیلی سعی کردم ! می دونم ! همه این جمله رو شنیدیم . ببخش نه به خاطر اینکه لیاقت ببخشش تو را دارد بلکه به این خاطر که تو لیاقت داری آرامش داشته باشی ... همه ی اینا رو می دونم ! می دونم باید ببخشیمو فراموش کنیم . چون بار کینه سنگین تر از اونیه که بتونم رو دوشم بکشم ... اما نمی تونم ! خودمم دارم خرد میشم . دارم له میشم ! من خواستم ببخشمش ولی اون اصلا شبیه آدمایی که قراراه بخشوده بشن نیست ! تقصیر من نیست ! اون قابل بخشش نیست . چه جوری می تونم ازش بگذرم . فعل گذشتن از اون... فعل گذشتن در مورد اون صرف نمیشه ! اون فعل تحقیرو در موردم صرف می کنه ! فعل ندارم ! فعل اشتباه...
و من خسته شدم ! حس آدمی رو دارم که باید یه کاری بکنه اما فلجه نمی تونه ... و این اصلا دلیل توجیه کننده ای واسه دست رو دست گذاشتن نیست ! بعضی وقتا معلم میشه ! دروغو اون به من یاد داد. نفرتو اون تو دلم کاشت ! محبتو اون ازم دریغ کردم ! اون به زندگیم گند زد ! اون منو شکنجه داد. اون تحقیرم کرد اون منو کشت ! اون...
باورم نمیشه خدا ! باورم نمیشه که به حرفاش گوش بدی ! باورم نمیشه که تو هم خدای من باشی هم خدای اون . اگه این جوریه من تو رو نمی پرستم ! خدای من یکی دیگست ! خدای من منو درک می کنه . به حرفای اون گوش نمیده ! نمی خوام بکشیش نمی خوام زنده بزاریش ! هیچی ازت نمی خوام ! خودت می دونی . اون بنده تو ِ ... خودت می دونی باهاش چی کار کنی . خودت خلقش کردی !!!! تو خدایی ... من که تو نیستم ! نه می تونم ببخشمش نه می تونم قصاصش کنم ...
می ترسم ! می ترسم که تو بخوای منو امتحان کنی ! می ترسم اون لحظه برسه ! لحظه ای که منو اون تنها باشیم ... لحظه ای که ازم کمک بخواد و من ... و من به جرم نبخشیدن اون ...
زندگی سرسره است ,می کَنی دل از خاک , پله پله تا اوج , می روی تا پرواز ,بعد از آن بالا ,می خوری سُر آرام , ذره ذره تا خاک...
دلم تنگ شده ! خیلی عجیب! اینکه میگم عجیب واسه اینکه تا حالا این مدل دلتنگی نداشتم ! دلم واسه همه چی دلم واسه همه کس تنگ شده ! دلم واسه شکوف تنگ شده ! همکلاسی دبیرستانم . یادمه همیشه دلم می خواست اون 4 سال تموم بشه و من از دست بعضی کارای شکوف راحت بشم ! بعضی وقتا واسم غیر قابل تحمل بود ! ولی الان دلم واسش یه ذره شده ! دلم واسه المیرا تنگ شده ! دلم واسه کلاسمون تنگ شده ! حتی دلم واسه قلمبه های فرانه و زهره تنگیده ! دلم واسه حمید تنگ شده ! واسه محسن... روزی نیست که به محسن فکر نکنم ! این روزا خیلی یاد گذشته ها میفتم ! راستشو بخواین خیلیم لذت می برم ! دلم واسه 10 سال پیش تنگیده ! وقتی خونمون سیمانی بود و من هر وقت به دیوارا نیگا می کردم حس می کردم یه پیرمرد بدجنس میخواد بیادو منو اذیت کنه ! دلم واسه بازی تنگ شده ! یادش بخیر با بچه های محل تا ساعتای 8.9 شب تو کوچه قایم موشک بازی می کردیم ! چه حالی میداد ! دلم واسه فرشته تنگ شده ! دختر همسایمون بود ! خیلی وقته ندیدمش ! آخرین خبری که ازش دارم اینه که تهران درس می خونه ! شاید پزشکی ... یادش بخیر ... می رفتم خونه مرضی خانوم با سمیه تو قابلمه های کوچولو برنج درست می کردیم ! همیشه ام برنجامون خمیر میشد ... لذتی که اون موقع از درست کردن اون برنجای خمیر بهم دست میداد دیگه تکرار نشد !
یادش بخیر شیما ... تیم بسکتبال ... خانم یوسف زاده ... به من می گفتن ati jordan چه قد می خندیدیم ! چه قد خانوم یوسف زاده بهمون سخت می گرفت ! یادمه زمستونو تابستون مثله اسب ما رو دور حیاط میدووند ! وقتی این جوری می دوییدیم یاد فو تبالیستا میفتام ! تیم امید ... تو برف تو بارون ... می دوییدن ! حالا شیما ازدواج کرده ! مینا یه بچم داره ...
یادش بخیر راهنمایی !!! بهترین 3 سال زندگیم همون دوران راهنمایی بود! چه حالی میداد ! چه قد می زدیمو می رقصیدیم ! چه قد معلما از سر کلاس مینداختنمون بیرون ! چه قد اون بیچاره ها رو اذیت می کردیم ! یادش بخیر زهرا ... گلی ... فائزه ... سمانه ... محدثه... حالا بابای سمانه مرده ! محدثه و زهرا ازدواج کردن !...
یادش بخیر باشگاهمون ... چه قد سر داد کشیدن می خندیدیم ! پرستو از همه بلند تر داد میزد ... مام میومدیم ادای اونو دراریم , نفسمون بند میومد ! استادمون عصبانی میشد ! می گفت رزمی کار باید جدی باشه ! این چه وضعشه ... من , حمیده , پرستو , مینا , سمانه , آناهیتا ... من 6 ماهی میشه که باشگاه نرفتم ! پرستو رفته خونه خودش . مینا و سمانه از باشگاه رفتن ! آناهیتا به خاطر مریضیش دیگه نمی تونه ورزش کنه ...
شاید من بیش از اندازه تو گذشته زندگی می کنم ! ولی این یه واقعیت غیر قابل انکاره که گذشته درسه که همه ی زندگی ما نیست ولی بخشی از اون هست !
آن روز با تو بودم
امروز بی توام
آن روز که با تو بودم
بی تو بودم
امروز که بی توام
با توام
این روزا خیلی درگیرم ! خیلی سرم شلوغه ! از طریق حسین با شورای صنفی آشنا شدم . در واقع آشنا شدیم . منو و فهیمه ! شورای صنفی همون طور که از اسمش معلومه یه شورایی برای رسیدگی به خواسته های دانشجویان که به وسیله ی خود اونا اداره میشه ! ینی مثلا اگه یه استادی با دانشجوش بد حرف زد طرف میتونه بیاد به اعضای شورای صنفی بگه و اعضا با استفاده از قدرتی که د ر اختیارشونه بعد از روشن شدن میزان گناه استاد حالشو بگیره !!!! فک کن ! دیگه استادا نمی تونن هر غلطی که دلشون خواست انجام بدن ! شورای صنفی فقط مال بچه های دانشگاه فردوسی مشهده... 2 سال بود که به علت سیاسی شدن, این شورا منحل شده بو د الان دوباره میخوان راه اندازیش کنن ! مام شدیم هیئت اجرایی! جدیدا داریم با یه سری آدم کلفت نشست و برخاست می کنیم ! معاون رئیس دانشگاه و ...
گذشته از همه ی اینا تو این شورا با آدمای جدیدی آشنا شدیم ! اولش 4 تا دختر بودیم حول و حوش 17 تا پسر حالا تعداد دخترا یه کوچولو بیشتر شده ! از حق نگذریم پسرای خیلی باحالی تو گروهمون هستن ! از دانشکده ما 5-6 نفرن . از مهندسی 12-15 نفر از اقتصادم یه نفر ! ینی دانشکده هایی که گفتم از همه فعال ترن ! چه قد از خودمون تعریف کردم نه ؟!
بعد از یه هفته ی شلوغ و پر از استرس , از استرس امتحان گرفته تا تبلیغاتو , ستاد و خونواده و ... دیشب یه آرامش خیلی باور نکردنی اومده بود سراغم ! سعید می گفت قدرشو بدون چون خیلی کم از این آرامشا پیش میاد ! نمی دونم چرا اون قدر دلم آروم بود ! خیلی حس خوبی بود/...
*********
شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست ؟
استاد در جواب گفت : به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور , اما در هنگام عبور از گندم زار , به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی !
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت .
استاد پرسید : چه آوردی ؟
شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ ! هر چه جلو می رفتم , خوشه های پر پشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پر پشت ترین , تا انتهای گندم زار رفتم ...
استاد گفت : عشق یعنی همین !
شاگرد پرسید : پس ازدواج چیست ؟
استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور , اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی !
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم , انتخاب کردم و ترسیدم که اگر جلوتر بروم, باز هم دست خالی برگردم .
استاد باز گفت : ازدواج هم یعنی همین...
بهــــــــار سرنوشت...
وای خدا از کت و کول افتادم ! مردم . آخ تنم ! آخ پام ! اوخ کمرم ... این چه وضشه ؟ مگه من کلفتم ؟! مگه من کوزتم ؟ مگه نیستم !!! بالاخره به هر جون کندنی بود خونمونو تکوندیم ! کاش میشد دلامونم به همین راحتی بتکونیم ! غبارا رو از تو دلامون بر داریم ! ینی میشه ؟! کاش میشد ! آخرین باری که دلمو گرد گیری کردم عید پارسال بود که مکه بودم ! وای خدا ! عید امسال چه جوری دووم بیارم ! بعضی وقتا خاطره ها آدم رو می کشه ! ولی من زنده می مونم ! می دونی مامانم همیشه چی میگه ؟ هر موقع میرم پیشش غر می زنم ! هی بد و بیراه میگم به زمینو زمان . هی میگم چرا من چرا همه بدبختیا واسه من باشه ! چرا من نباید فلان چیزو داشته باشم !! طرف نمیشه به قیافش نیگا کنی چه شانسی داره.... مامانم میگه : هر کسی یه سرنوشتی داره ! و من آروم میشم ! خیلی جالبه نه ؟ شاید اگه منم یه کوچولو مثه مامانم فک می کردم اینقدر غر غرو نبودم ! به این جمله فکر کن!
هر کسی یک سرنوشتی داره !!!!
مثلا هر چیزی به دستمون میرسه دوسش داشته باشیم ! به قول پائولو :
دوستت دارم ,چون سراسر کیهان برای رساندن من به تو همدست شد !!!
می دونی ! دلم می سوزه . دلم می سوزه واسه آدمای حقیر ... هیچ اراده ای از خودشون ندارن . هر روز یه چیزی میگن ! چششون به دهن مردمه ! آدمای کوچیکی که می خوان کارای بزرگ بکنن!! آدمای کوچیکی که ... وای چی بگم ! بعضیا خودشونم خودشونو تحقیر می کنن ! و شاید دلیل آرامش نداشتنشون همین باشه ! دوست یه کلمه 4 حرفیه ! اما ...می تونه دنیای تو رو بسازه ! دنیای شیشه ای ما آدما. شاید اونا یه دوست خوب ندارن ! سال قحطی دوستان خوب ...!
جدیدا منو فهیمه 2 تا دوست پیدا کردیم ! سعید و حسین ! نمی دونم چرا ! ولی احساس خوبی نسبت بهشون دارم ! فعلا که خیلی خوشحالم از این که باهاشون رفیقم ! نمی دونم بعدا چی میشه !
اون روز منو سعید و فهیمه نشسته بودیم تو انجمن ! فهیمه به سعید گفت بیا این دیوونه رو راضی کن با ما بیاد اردو ! سعیدم یه عالمه حرف زد که مثلا منو قانع کنه ! همون موقع حسینم اومد! سعید گفت حسین بهتر از من حرف می زنه تو بهش بگو ... خلاصه ما کلاس داشتیمو منو فهیمه رفتیم سر کلاس ! اونام موندن تا بعد کلاس با هم بحرفیم ! راستش اصلا فکر نمی کردم که اینجوری باشن ! خیلی جو خوبی شده بود ! یه عالمه حرف زدیم ! زوایای مختلف اون موضوع رو سنجیدیم ! تک تک خودشونو جای من گذاشتن ! و در نهایت گفتن نرو... از نوع دلسوزیو مشورت دادنشون خیلی خوشم اومد ! یه جورایی کمکم کردن ! احساس کردم میشه روشون حساب کرد ! و از این موضوع خوشحالم .
تا قبل از عید احتمالا بازم آپ می کنم ! باید یه عالمه با وبم دردو دل کنم ! نمیشه که دلمو نتکونم ! میشه ؟!!!
باز کن پنجــــره ها را ، که نسیم
روز میــــلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد
و بهــــــار
روی هر شاخه ، کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه ی چلـــچــله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده ست
و درخت گیلاس
هدیه ی جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجــــره ها را ، ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت ؟
برگ هــــا پژمردند ؟
تشنگی با جـگر خاک چه کرد ؟
هیچ یادت هست ؟
توی تاریکــــی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد ؟
با سر و سیـــنه ی گل های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد ؟
هیچ یادت هست ؟
حالیا معجزه ی باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمن زار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه ی تنگ
با همین دست تهی
روز میــــلاد اقاقی ها را جشن می گیرد !
خاک جان یافته است
تو چرا اینهمه دلتنــگ شدی ؟
باز کن پنجــــــره ها را
و بهاران را
باور کن !!
"فریدون مشیری"